|
|
|
|
|
در حیرتم از مرام این مردم پست این طایفه ی زنده کش مرده پرست تا هست به ذلت بکشندش ز جفا چون مرد به عزت ببرندش سر دست |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 19:21 توسط سجاد حیدری
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 19:19 توسط سجاد حیدری
|
|
||
|
|
|
|
|
تو همسفر طلائی خورشیدی یک باغ پر از ستاره امیدی ای کاش در آن زمان که میرفتی زود از غربت انتظار می پرسیدی
تمنا
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 19:12 توسط سجاد حیدری
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 15:9 توسط سجاد حیدری
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 15:8 توسط سجاد حیدری
|
|
||
|
|
|
|
|
بیا با افق مهربانی کنیم غم پونه را آسمانی کنیم بیا توی نقاشی قلبمان رز عشق راارغوانی کنیم
عادت بیا مثل مرغان آشفته هجرت کنیم افق را به مهمانی پونه دعوت کنیم بیا مثل پروانه های غریب نیاز به مهتاب شب های تنهایی عادت کنیم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 14:52 توسط سجاد حیدری
|
|
||
|
|
|
|
|
کنار آشنایی تو آشیانه میکنم
فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم کسی سوال میکند به خاطر چه زنده ای؟ و من برای زندگی تو را بهانه میکنم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 14:41 توسط سجاد حیدری
|
|
||
|
|
|
|
|
بیا گل شدن را رعایت کنیم
ز پروانه ماندن حمایت کنیم اگربادغم شاخه ای راشکست ز دست هجومش شکایت کنیم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 14:38 توسط سجاد حیدری
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر ميداني در اين جهان کسي هست که با ديدنش رنگ رخسارت تغيير ميکند و صداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد، مهم نيست که او مال تو باشد، مهم اين است که فقط باشد: زندگي کند، لذّت ببرد و نفس بکش ![]() |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 14:32 توسط سجاد حیدری
|
|
||
|
|
|
|
|
ای کاش گل بودی و من از باغ ها می چیدمت یا که طلوعی بودی و از پنجره می دیدمت ای کاش چشمانت ضریحی داشت چون رنگین کمان هر وقت بارون میگرفت از دور می بوسیدمت |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 13:55 توسط سجاد حیدری
|
|
||
|
|
|
|
|
لبخند زدی و آسمان آبی شد شب های قشنگ مهر آفتابی شد پروانه پس از تولد زیبایت تا آخر عمر غرق بی تابی شد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 13:51 توسط سجاد حیدری
|
|
||
|
|
|
|
|
چرابلبل همیشه نغمه خوان است؟ چرا بر برگ شبنم می نشیند؟ چرا آلاله های باغ سرخند؟ چرا بر روی گل غم می نشیند؟
چرا باران همیشه قطره قطره ست؟ چرا در خانه ها دریا نداریم؟ چرا در باغچه یا توی گلدان؟ گلی یا برگی از رویا نداریم؟
چرا پروانه ها معنای عشقند؟ چرا جغدان همیشه اشکبارند؟ چرا مردم همانند کبوتر؟ درون خانه ها جغدی ندارند؟
چرا در هر کتابی آسمان ها همیشه آبی و خوشرنگ هستند؟ چرا هیچ آسمانی رنگ غم نیست؟ چرا مردم خدا را می پرستند؟
چرا ما عاشق باد صبائیم چرا یک بار با طوفان نباشیم؟ چرا در هر زمان در فکر دریا چرا یک بار با باران نباشیم؟
چرا گلزارها شاداب و سبزند چرا قلب بیابان لاله گون است؟ چرا دستان برکه پاک و نیلی ست چرا چشم شقایق رنگ خونست
چرا لب های مردم نیمه خشک است چرا لبخند در آن جا ندارد؟ چرا توی قفس هامان قناری ست؟ چرا هیچ آدمی درنا ندارد؟
چرا بالاتر از احساس عشقست؟ چرا تصویر از آیینه پیداست؟ چرا نیلوفران پیک بهارند؟ چرا احساس در دلها شکوفاست؟
اگر چه ای بیان آرزو بود ولی آخر چرا زیبا نباشیم؟ چرا یک بار چون بال پرستو؟ چرا یک بار چون دریا نباشیم؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 23:8 توسط سجاد حیدری
|
|
||
|
|
|
|
|
لیوان زلبت بوسه گرفت من زلیوان دیدی با چه حیله زلبت بوسه گرفتم
یک زمان غافل شدم صد سال راهم دور شد آنقدر بیراهه رفتم تا که چشمم کور شد
زندگی دو روز است یک روز بر وفق تو و یک روز بر علیه تو آن روز که بر وفق توست مغرور مباش آن روز که برعلیه توست مبوز مباش |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 22:37 توسط سجاد حیدری
|
|
||